بخش نظرات این وبلاگ اختصاص دارد به این که شما نوع برداشت خود را از عکس یا داستان بیان کنید. متشکرم.
+ نوشته شده در ساعت توسط نیما سکرات |
آدم و حوا را به خاطر خوردن سیب قرمز از بهشت بیرون کردند , تمامی آسودگی های بهشت را از آن ها گرفتند مدتها عذاب بر آنها بود , دیگر طعم آسودگی مطلق را نچشیدند و دروازه های بهشت بر آنها بسته شد... ولی اگر آنها سیب را نمی خورند آیا طعم سیب قرمز را حس می کردند؟
+ نوشته شده در ساعت توسط نیما سکرات
sAcrAt با face of hate تو سالن انتظار بیمارستان نشستن sAcrAtاز جیبش یه پاکت سیگار در میآورد و.....-"سیگار؟" -بالاخره نگفتی از سیگار بود یا کار این تیغه بود؟ -هر دوتاش ........اصلا مگه اهمیت داره حالا که شده! -میای به جاهای دیگه سر بزنیم ؟ -مگه نمیدونی تا خاکمون نکنن بلاتکلیفیم؟ - راستی یادم نبود ......بیا تو همین بیمارستان یه چرخی بزنیم. -باشه بریم .
سرش را پایین می آورد. سیگار را از دست مرد میگیرد و شروع میکند به جستجو در جیبهایش. مرد لبخند میزند و از جیب شلوار جینش فندکی را در می آورد. سیگار را روشن میکند.
-"چند وقت بود نکشیده بودی؟"
نگاهی از سر بی حوصلگی به چپ و راستش میکند، پکی به سیگارش میزند و بعد از چند لحظه میگوید: "چند روزی میشه"
مرد با ریش بزی سیاهش بازی میکند، هنوز لبخند بر لب دارد و با چشمان سایه-اش خیره به او نگاه میکند. صدای فیلتر شده از بلندگو پخش میشود: "دکتر ... به اتاق زایمان"
هر دو بلند میخندند.
-"بخش زنان...تاحالابه این جور بخشا سر نزدم. پایی بریم یه نگاهی بندازیم؟"
با سیگارش بازی میکند، هنوز ته-خنده ای بر گوشه لبش به جا مانده. بعد از چند لحظه درنگ میگوید: -"بریم پسر، منم بدم نمیاد"
-----------
-"شما نباید سبزیجات سالادی و نوشابه گازدار یا الکلی مصرف کنین، سیگار هم اصلا نباید بکشین، میتونه ادامه زندگیتون رو ازتون بگیره..."
تلخند میزنند: -"آقای دکتر، زندگی بدون سالاد و الکل و سیگار به چه درد من میخوره؟"
دستی که در جیب چپ کتش است نسخه را مچاله میکند. یاقوت حلقه اش کنده میشود.
-----------
برانکاری از کنارشان رد میشود. ملافه سفید روی محموله برانکار را کاملا" پوشانده است.
-"آره رفیق، سخته. تحمل اینجور تغییرا سخته. تا حالا به این فکر کردی چرا وقتی یکی میمیره خانوادش ناراحت میشه؟"
پک دیگری به سیگارش میزند:-"فکر کنم خودت همین الان گفتی، چون تحمل این تغییرا براشون سخته."
مرد چینی به ابروهایش می اندازد-:"خب، یعنی به خاطر اون مرحوم ناراحت نیستن، به خاطر خودشون ناراحتن."
به انتظار آسانسور می ایستند.
-"میدونی...دنیای جالبیه. همه به فکر خودشونن، اما هی دم از ایثار به خاطر بقیه و از خود گذشتگی میزنن. همش مزخرفه، نه؟"
ته سیگار را روی زمین می اندازد: -"اوهوم"
-----------
-"زندانی رو بیارین."
صدای حرکت زنجیرها متوقف میشود. مرد لباس نارنجی زندان را به تن دارد. او را روی صندلی می نشانند. ماموری که کت و شلوار یک دست و اتو کشیده بر تن دارد حکم را میخواند: "شما به خاطر دروغ و ایجاد شک وشبه در مین جوانان-وبه خاطر توهین به اعتقادات مردم و همچنین توطیه علیه ولایت فقیه محکوم به مرگ بوسیله صندلی الکتریکی هستید. از پدر روحانی خواهش میکنم دعای خودش رو برای آرامش روح شما بخونه."
پدر روحانی، با عبای سفید به نزدیک صندلی الکتریکی که متهم بر روی آن قرار دارد میرود.
-"پسرم، از خدا میخوام که همه گناهانت رو ببخشه، و مرگ رو بر تو آسون کنه. اعترافی نداری که انجام بدی؟"
مرد میخندد:-"چرا پدر، دارم. من از کارم پشیمون نیستم. کاری که من کردم برای آزادی مردم و بیان عقاید بوده اگه قرار باشه کسی به عنوان گناهکار معرفی بشه،اون تویی نه من."
پدر روحانی با خشم دور میشود.
----------------
صدای گریه نوزاد در بخش میپیچد. قیافه هر دو غمگین به نظر میرسد.
-"میدونی، الان که فکر میکنم میبینم دلم داره کم کم تنگ میشه"
-"آره، منم. اما... خیلی رو میخواد."
-"دل تنگ شدن؟"
-"در مورد ما دل تنگ شدنم واقعا" رو میخواد. اما یه چیز دیگه رو گفتم."
-"حال معما ندارم."
-"خیلی خب، داشتم به این فکر میکردم که خیلی رو میخواد کسی که جهنم رو آفریده خودش تو اون نباشه."
---
سرمای سردخانه را احساس نمیکنند. از کنار جسد ها میگذرند.
مرد رو به او میکند و میگوید: "خب...پس تو همونی هستی که گناه بزرگه رو انجام داده، ها؟"
با بی حالی نگاهی به رگ دستش میکند. بریده است اما خونریزی ندارد.
-"منم مثه توئم رفیق، اونور سالون رو نگاه کن...دو تا اونور تر از یخچال خودت مال من خوابیده."
با بی حالی سرش را تکان میدهد.
مرد از جیبش سیگاری در می آورد و به سمت لبانش میبرد، اما ناگهان وسط راه دستش را با حالت تعارف به سمت او دراز میکند:
-"سیگار؟"
+ نوشته شده در ساعت توسط نیما سکرات