تبليغاتX
sAcrAt

sAcrAt

sAcrAt is beautiful dreams before death

پسرک به اشک های سرازیر چشمان پدرش می نگرد .هر لحظه صدای سنج و طبل بیشتر می شود و بر توده ی مردم افزوده ،دسته عزاداری نزدیک تکیه می شود ، همه جور آدمی در آن دیده می شد ، کسانی که برای تفریح آمده بودند ، آدمهایی با ایمان ،شایدم بدون ایمان ، یا با اعتقاد ،شایدم بدون اعتقاد ؛ و ضربان قلب پسرک با صدای گریه و زاری مردم بیشتر می گردد .

پسرک با صدای ناله ی گوسپندی سر خود را بر می گرداند ، دستان مرد بر تن گوسپند سنگینی می کند. انگار گوسپند با چشمانش  با پسرک حرف می زد ، . . .

مرد گوسپند را به زمین می اندازد و بر روی آن می نشیند ؛ دود اسپند فضا را پر کرده است ،  چاقو بر گردن گوسپند فرو می آید ، گوسپند دست و پا می زند و چاقو تند تر و تند تر گردن او را می بلعد .دست و پا زدن گوسپند بیشتر می شود ، مرد تلاش می کند ، تلاش زیادی می کند اما سر گوسپند از تنش جدا نمی شود ، پسرک ؛خیره ،عرق های روی پیشانی مرد را می نگرد .

مرد سراسر عرق شده ، . . . سر گوسپند از تنش جدا می شود ، اما گوسپند ِ بدون سر هم چنان دست و پا می زند ؛پدر سرش را بر میگرداند تا پسر را نگاه کند .با تعجب میبیند که صورت پسر از اشک خیس شده است . پدر دوباره می گرید و صورت پسر را می بوسد ، ولی خبر ندارد که پسرک برای چه می گرید !!

"نیما/اردیبهشت/1387"

sAcrAt

+ نوشته شده در ساعت توسط نیما سکرات |


درود بر تمامی دوستان

نمیدونم چی باید بگم و چی باید بنویسم . تنها اینو میدونم که من تو این مدت ۶ ماهه اینترنت نمیومدم بنا به دلایلی . . .

مودمم سوخت . پول ای دی اس ال رو ندادم قطعش کردن منم خود خواسته دیگه بی خیالش شدم تا اینکه صارم عزیز از اون ور دنیا "زیادم اونور نیست . منظور سنندج" برام یه مودم فرستاد تا منم مجبور بشم . . .

تو این مدت یه مزخرفاتی برا خودم نوشتم که نخست اونا رو میذارم تا ببینم بعدش چی میشه .

بدرود

+ نوشته شده در ساعت توسط نیما سکرات