مردی تخم شاهین را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی نهاد . شاهین با جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد .در تمام زندگی او همان کارهایی زا انجام داد که مرغ ها انجام می دادند .برای پیدا کردن کرم ها و حشره ها زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی نیز با دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز می کرد .
سال ها گذشت و شاهین خیلی پیر شد .
روزی پرنده ای بزرگ را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید .او با شکوه و زیبایی تمام با یک حرکت ظریف بالهای طلاییش بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
شاهین پیر بهت زده و با هیجان پرسید : " این کیست ؟ "
همسایه اش پاسخ داد : " این یک شاهین است . سلطان پرندگان .او برای آسمان است و ما زمینی هستیم . "
شاهین به مانند یک مرغ زندگی کرد و مانند یک مرغ جان داد . زیرا همواره گمان می کرد یک مرغ است .
نویسنده : " گیزلا النسر "
ترجمه : " روزبه سکرت "
+ نوشته شده در ساعت توسط نیما سکرات |
توي يكي از خيابون هاي تهران زماني كه همه ي مدعيان روشنفكري شعار مي دادن و مي گفتن ما حكومت سكولار مي خوايم و سياست ديني نمي خوايم من ديدم چند نفر دارن از من عكس مي گيرن و به عكسم مي خندن!من يه من ريش داشتم!چونه اي مالامال از باده هاي تزوير و ريا(به تصور اونا). با موهاي بلند كه از پشتم به آويز رفته بود.الان هروقت سست عهدي اونا و سردمداراي اونا يادم مي آد كه چطور طرفداراشون رو بازيچه قرار دادن و دست انداختن حالت مور موري بهم دست مي ده......... خیانتی که به من و امثال من شد درس خوبی بهم داد اونم این بود که اگه وایسی جلوی کوه و فریاد بزنی زیر بهمن دفن میشی . پس به فکر فرو رفتم . . . ساعتها . . . روزها . . . ماهها . . .حافظه ام را زیرو رو کردم و با دقت همه ی نکات مهم را گوشه ذهنم یادداشت کردم . . . وقتی به خودم اومدم دیدم شاید نخستین کسی باشم که در شکاف واقعیت و غیر واقعیت (یا شکاف غیر واقعیت و واقعیت) یه پایش را این ور گذاشته و پای دیگرش را آن ور . . . زمین لعنتی که ما روی آن راه می رویم تا هسته مرکزی ادامه دارد و ناگهان فهمیدم که آن هسته مقداری غیر قابل باوری از زمان را در خود مکیده است . فهمیدم تمام بلاهایی به آن دچار میشیم همه و همه مقصر اصلی خودمونیم . پس دو راه مقابل خودم دیدم که هر دوشون درست بودند و باید یکی رو انتخاب میکردم . . . نخستین راه این بود که برای اینکه مردم آگاه بشن احتیاج به زمان است باید وایسم تا زمین مقدار بیشی از زمان رو در خود حل کنه چون آب همیشه کوتاه ترین مسیر را پیدا می کند .اما گاه کوتاه ترین مسیر با آب بوجود می آید . فرآیند رهایی و آزادی نیز بسیار شبیه این است _حداقل برداشت من این است .اما هنوز پرسش بدون جواب به قوت خود باقی ست . . . حداقل کاری که میشه کرد اینه که مردم رو با فرهنگشون آشنا کنیم این تنها راه حل باقی موندست . . . باور کنید . . . “من سرمای همه ی شمالگان زمان را چشیده ام از نیایش آب تا سجده سکوت از نقاشی خواب تا غبار روی کتاب از غفلت زمانه تا . . . من اهل این جناح بازیهای عمر نیستم از میان همه ی بابونه ها براحتی گذر کردم من مسافر چمدان خالی همین روزگارم یقین دارم دیگر چاره ای نداریم جز آنکه . . . سر انجام بی نقش آب و خشم و عاطفه یمان را در نگاه یکدیگر و با یکدیگر جستجو کنیم .” "نیما/آبان/1387" sAcrAt
+ نوشته شده در ساعت توسط نیما سکرات |
..:: درود ::..
بدرود ... . . . . . . !
+ نوشته شده در ساعت توسط نیما سکرات |