تبليغاتX
sAcrAt

sAcrAt

sAcrAt is beautiful dreams before death

کیف دختر بر شانه اش تکان می خورد، حرکتش بیشتر شبیه به جست و خیز است تا راه رفتن. گونه هایش گل انداخته اند. قسمتی از موهایش که از زیر مقنعه در آمده اند با بی حالتی روی پیشانیش ریخته اند. زیر لب آهنگی را زمزمه میکند ،برگهای خشک را زیر پایش له میکند و به تمام پسرهایی که از کنارش رد میشوند با بی اعتنایی نگاه می کند.
پسری به او تیکه می اندازد، و او با صدای بلند میگوید: "بع بع، بع بع بع بع بع". و پسر با قیافه ای متعجب از او دور میشود.
دختر حالت حرکتش را به راه رفتن سفت و محکم تغییر میدهد، ولی همچنان شور دارد. به خیابان خلوتی میرسد. ناگهان سر جای خود می ایستد. با حالتی جدی اخم میکند، و با تمام قدرت فریاد میزند: "زنده باد آزادی" و با صدایی آرامتر ادامه میدهد: "یا مرده باد،فرقی نمیکنه. من فقط یه چوپانم".
با سرعت خیلی کمتری به راهش ادامه میدهد، اکنون به نظر افسرده میرسد. در چشمانش اشک حلقه زده اند. به خیابان شلوغی میرسد. لبخندی بر لبانش نقش میبندد. به آرامی به وسط خیابان میرود. ناگهان شروع به دویدن میکند، در خلاف جهت ماشینها میدود. ماشینها بوق میزنند و راننده ها فحش میدهند. صدای ترمز های متعدد در خیابان میپیچد .

 * * *


نت سل به صورت ممتد نواخته میشود. پرستاران به سرعت وارد اتاق می شوند. دست راستش روی میز کنار تختش است. خطوطی به صورت کج و موج روی میز به چشم میخورند،گویی شخصی کور آنها را با ناخن خود کشیده باشد. دست چپش شلنگی را نگه داشته بود، صدای گوشنواز خروج گاز از کپسول کنار تخت به گوش می رسید.
پرستار ملحفه سفید را روی سرش می کشد. دستش را از روی میز بر می دارد. توجهش به خطوط در هم جلب می شود.
-"دختره خل بوده، دیدی رو میز چی نوشته بود؟"
-"متوجه نشدم"
-"نوشته بود خدا مرده است، به نظرت تصادف اینجوریش کرده؟"

"نیما / بیست ویکم آذر ماه /1387 "

21 آذر ماه روز زاییده شدنم بوده...!؟

sAcrAt

+ نوشته شده در ساعت توسط نیما سکرات |