همیشه پیش خود سوزاندن مرده را کاری دشوار می پنداشت، کاری که نیاز به مهارت زیاد دارد.از حقوقی که برایش در نظر می گرفتند راضی نبود و هر دفعه با خود می گفت که اگر به خاطر علاقه به این هنر و دانش نبود ، مدتها پیش شغلش را ترک کرده بود .
در حالی که جسد را آهسته به سمت کوره حرکت می داد، زیر لب گفت : "یه روزی هم نوبت خودت می شه ، اونوقت کی می خواد تو رو بسوزونه ؟ نکنه روی زمین بمونم "!؟
لحظه ای درنگ کرد و به درون کوره خیره ماند .شعله آبی رنگش او را به یاد آب درون چاله های خیابان بعد از بارش باران می انداخت ، پاک و ساکن . سرش را با حالتی خردمندانه تکان داد و گفت: "خب، یه روزی تو هم توی چاله می افتی، اما ابر چی میشه "!؟
جسد را حرکت داد و به سمت کوره برد .
* * *
از پشت در اتاق کوره صداهای هیجان زده عده ای را می شنید. نزدیکتر که رفت .
- "مثل اینکه مست بوده، خودش رو گذاشته رو تسمه انتقال جسد و رفته تو کوره... بعد از این همه سال کار تو اینجا بعیده اشتباهی این بلا سرش اومده باشه ."!؟
" نیما / 5 اسفند ماه 1387 "
sAcrAt
+ نوشته شده در ساعت توسط نیما سکرات |