گفتهبودند خطِ شما سبز است در حاشیهی افکارتان مورچه راه میرود من فکرمیکنم (مشکل همین جاست) که مورچهها هیچ وقت سبز نبودهاند همین است که شیشههای این خانهِ کهنه سبز نیستند سیاهند مشقی که ما نوشتیم چیزی شبیهِ «پا روی چمن نگذارید» و «رنگی نشوید» بود شما خطوطِ سبز را درشت مینویسید دیگر دیواری نمانده برای نوشتن پس از برای چه سرمشق جدیدی می نویسید زمانی که دیگر نیازی به سرمشق نیست سبز غلیظ شد ، من فکرمیکنم یکی از مشکلات همین است که گاهی نباید خندید و اصلاً نباید رنگی شد و داخلِ چمن نباید رفت پس لااقل بگذارید تابلو را بزنم این کنار تابلوی «میتوانید وارد چمن شوید» من خواب دیدهام ( مشکلات کمتر اینطوری اند) دیوارها که همیشه دو رو داشتند و مورچهها که مثلِ شما روی شیشهی خانه کهنه آرامیده بودند از خواب پریدند وقتی بیدارشوم، به شما خواهمگفت مشکلشان، همین است که سبزی شما تمامی ندارد مشکل، این است که تونلهای جهان تمامی ندارد و کسی دیگر سبزهی خطِ شما را باو رنمیکند مثلِ اینکه خندههای شما صدا داشته باشد یا اصلاً کسی ندیده باشد خط سبز شما را مشکل، این رنگهای دیگریست که شیشه تاب نمیآورد مشکل، این تونل است که مورچه برداشته و این جادهها با دیوارهای دوطرفه ... خوابم از کجای فکرم شروع شد ؟ "نیما / سه شنبه 9 تیر ماه 1388" sAcrAt
+ نوشته شده در ساعت توسط نیما سکرات |